برای سیدمرتضی
برای سیدمرتضی
اون موقعها واقعا هیچی از ربط بین مبانی دینی و سیاست و این چیزا حالیم نمیشد. من مذهبی بودم، ولی از سیاست چیزی نمیفهمیدم. همین قدر میفهمیدم که خاتمی رییسه قوه مجریه است و یک سریا هم باهش مخالف هستند.
این رو هم یادمه که روزای اول دانشگاه با چندتا از هم ورودیها برای خوردن کیک و ساندیس رفته بودیم مراسمی که برای شهدا تو تالار وحدت گرفته بودن که اتفاقا به جای آشنایی با شهدا با لهجه غلیظ کرمونی آشنا شدیم، اول مراسمی یکی از مسئولین با لهجه تمام کرمونی چند خط قرآن خواند که بسیار عمیق قلقک میداد.
تمام ربط من از لحاظ فکری با انقلاب و شهدا همینا بود. تا اینکه چند وقت بعد که دانشگاه تصمیم گرفت خوابگاه ما رو به دانشکده هنر تبدیل کنه، وسط ترم اولی بیخوابگاه موندیم و خدا ما رو انداخت با چندتا بسیجی به سردستگی حمزه رئوف که اونا هم بیخوابگاه مانده بودن و با هم داشتند، اتاقهای خالی کانون فرهنگی یک مسجد رو اجاره میکردند. کانون و اتاق خالیاش حدودا صد متری با خود مسجد فاصله داشتند. و شاید به خاطر زندگی و رفت و آمدهای درون اون خوابگاه بود که وقتی چند ماه بعد، نمیدونم به چه مناسبتی یک نمایشگاه یک روزهی کوچیک کتاب تو مسیر دانشکده ادبیات راه انداخته بودن، جرات کردم برم جلو و بیشتر بدونم.
آره! دقیقا همون جا بود که تصمیم گرفتم یکم برم تو نخ این بسیجیبازیها و یکم سردربیارم ببینم چی میگن… یعنی ویروسش از قبل تو مغزم وول میخورد، دلم میخواست بفهمم این جریانات فکری چی هستن و چی میگن؟، کلیدم فقطم رو ملت مذهبی نبود کلا از کارای فکری خوشم میومد، چون میدیدم آدما وقتی فکرای خاصی دارن رفتارای خاصی هم دارن. من دلم میخواست آدما رو بشناسم. برای همین هم رفتم سراغ افکار.
شربت رو آخر نمایشگاه میدادن، اول رفتم سراغ اون. دو سه لیوان اول رو که سر میکشیدم، به حرف ملت تو نمایشگاه هم گوش میدادم، میخواستم برم تو کارشون ببینم چند چندند و چندتا سرنخ برای کتاب دیدن گیر بیارم.
کتابا رو به صورت کلی دید میزدم که رسیدم به کتابای سیدمرتضی آوینی، یادمه حمید زارعی که اون موقعها هنوز باهش خیلی عیاق نشده بودم هم بود، جلوی کتابای سیدمرتضی ایستاده بودم که گفت:«رستاخیر جانش خیلی باحاله.» همین شد. گفتم ببینم چیش باحاله. گرفتمش. البته نه فقط رستاخیز جان، که هر چی کتاب مال آوینی بود رو به اضافه چندتا دیگه خریدم. نیم ساعت بعدش هم اولین ترکشش مثل نیش مار وارد شد. تو سلف یکی که اتفاقا اونم اسمش سیدمرتضی بود، تا پلاستیک کتاب رو دستم دید، خم شد و نگاهی داخلش انداخت. خیلی تیز بود. میفهمید. سرش رو بالا آورد و نیشخندی زد که:
«ها چیه آوینیخون شدی؟!»
چون نمیفهمیدم منظور چیه، خندهای کردم و محلش ندادم. ولی از همون شب رستاخیزجان رو شروع کردم. گرفت. چشم و ذهنم رو با هم گرفت. یکم سختم بود ولی دوست داشتم بیشتر بدونم. قلمش مثل قلم داستاننویسا نبود. آخه تا اون موقع غیردرسی، بیشتر داستان جنایی خوانده بودم، ژورژ سیمون، کانن دویل، آگاتا کریستی و از این چیزمیزا…
یادمه خیلی جاهاش رو اول نمیفهمیدم، رد میشدم که بعدا دوباره برگردم و بخونم، بعضیاش رو هم واقعا برگشتم و دوباره خوندم.
ماهها بعد که بیشتر با بسیجیها دور خوردم و فیلمهای سیدمرتضی رو هم دیدم تازه یادم اومد که چه شبهای جمعهای رو تو خونه قدیم پدری، وقتی هنوز حتی داداش بزرگترم هم داماد نشده بود، با روایت فتح گذرونده بودیم. آخر شبهایی که چراغها رو هم خاموش میکردیم که تلویزیون بهتر دیده بشه.
تازه فهمیدم که اون غزلهای تصویری، شاعرش سیدمرتضی بوده.
ولی کار من با سید، با تمام شدن کتاب رستاخیزجان و فیلمها تمام نشد، که تازه شروع شده بود و تازه فهمیدم که خود سیدمرتضی اصلا مطرح نیست. او فقط انسانی است که راه پیش رویش رو خوب طی کرده. و اون چیزی که سیدمرتضی رو به این راه کشونده خیلی مهمتره…
حقیقتی بزرگ، عظیم، یکتا و جذاب که سیدمرتضی رو چنان مجذوب خودش کرده که سید به غزلخوانی افتاده و صراحی به دست، همه چیزش رو رها کرده و به بوی او حتی بعد از گذشت چند سال از جنگ، منطقهی شهادت رفقاش رو ول نمیکند. وقتی میگم همه چیز واقعا منظورم همه چیزه!… همه چیزش رو رها کرد. حتی کامران، اسمش رو. و حتی جانش رو. عمق رهایی رو در نوشتهای که سه روز قبل از شهادتش به استاد دکتر داوری داده ببینید:
… حقیقت انسان در آن است که از هر تعلقی آزاد باشد. تنها اینجاست که حقیقت انسان که جامعیت او نسبت به همهی کلمات است ظهور خواهد یافت…
ما هیچیم، اما «هو» همه چیز است و حقیقت وجود انسان عین ربط به هو است. هو حقیقتی است که در همه جا هست و در هیچ جا نیست. با هر چیز هست و در هیچ چیز نیست. ظاهرتر از او و مخفیتر از او نیست. همه چیز نشانهای از اوست در عین آنکه هیچ چیز نشانهای از او ندارد. همانسان که وجود، ما را به مفهوم عدم دلالت میکند، عدم و وجود ما را به حقیقتی دلالت میکنند که در آنجا عدم و وجود یکسان است و وجود انسان در ربط با این حقیقت است که خود را ظاهر میسازد.
آره اون چیزی که سیدمرتضی رو محو خودش کرد خود ذات حق و ولایتش بود که منشا حیرانیست. و راهنمای امثال منی شد که درمانده درک ابتدائیات مفهوم ولایت هستیم.
سید! تو حرف و فکر و دل و کارت یکی بود و همه را به عشقت سپردی که به سرمنزل شهادت رسیدی. تو ماندی و ما رو زمان برد. حقا که خوب گفتی:
حلقومها را میتوان برید، اما فریادها را هرگز؛ فریادی که از حلقوم بریده برمیآید جاودانه میماند.







دیدگاهتان را بنویسید